
´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
سلام به روي ماه همتون
امروز تولد 3 سالگي وبلاگمه
ميخواستم ازتون معذرت بخوام كه مدت طولاني نتونستم بيام و آپديت كنم
قول ميدم به زودي زود برگردم
مي بينمتون
بنگر به رقص ثانیه ها
که چه پر شور و هیاهو لحظه های نو را رقم میزنند
بنگر به نگاه شفاف و بی مثال غنچه ها
که طنین بهاری را لمس کرده و اینگونه شکوفا گشته اند
بنگر به جمال هفت سینی
که ردپای سعادت را تا آسمان دنبال میکنند
بنگر به قدم های مبارک و زیبای ملکه فصل ها
که در دستان سبزش شادابی و شکوه و طراوت می درخشد
بنگر به عطر بی مانندش که چه پر حلول سالی نو را هدیه میکند.
آغازسال جدیدهمراه بالحظه های نو وشادی آفرین رابه شماتبریک میگویم
´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
…. سال نو مبارک ….
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم
و به آوازی گوش میدادم
که در آن دلی می خواند
من تو را ,او را کسی را دوست می دارم
زندگی درك همین امروز است .
ظرف دیروز پر از بودن توست .
شاید این خنده كه امروز دریغم كردی ،
آخرین فرصت همراهی ماست
آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم
که افکارت را روشن نگاه دارد
بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم
که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم
که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم
که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند
تو را به ترانه خانه ام دعوت می کنم
تا ترانه هایم را با تو قسمت کنم
فرش قرمز این ضیافت پیش پای توست
پس حضورت را با من قسمت کن
میهمان من باش در این بی ترانگی
مرا به فراموش خانه ذهنتان مسپارید
من از جنس لحظه ام
نه خاطرات قهوه ای و کهنه
زندگی مسیری مستقیم و آسان نیست که در آن بی مانع و آزاد سفر کنیم!
بلکه هزار تویی از گذرگاه هاست
که هر لحظه ممکن است خود را در کوچه ای گیج و مبهم بیابیم،
اما اگر ایمان داشته باشیم،
خدا دری را به سوی ما می گشاید ،
نه دری که به آن اندیشیده باشیم،
بلکه دری که در نهایت به سود خود بیابیم!
چشم هایت را نبند
تا تراکم ابرها بر گونه ام نلغزد
و خورشید در آسمان دیدگانم بدرخشد
تو از کدام سرزمین مهر می نگری اینچنین خورشید وار!
آسمانم در تمنای زدودن ابرهاست
و شعله ای که تا چشم هایت فرا می رود
خلوتم را به آتش نکش
مرا از بام کدام خورشید می نگری!؟
چه تلخ است رمز جدایی ،
روزی که آخرین نگاه سرد و بی مهرت را
به چشمان اشک آلودم دوختی و گفتی خداحافظ
از وقتی هم که رفتی من هم سرگردان باغ آرزوهایم شدم
و به تو و آخرین نگاهت می اندیشم و آرزو دارم که تو روزی بیایی
آفتاب غروب کرد
وپهنای شب همه جارا فرا گرفت
وکسی مرا صدا نزد
کسی نگفت این دیوانه از تاریکی می ترسد
کسی نگفت این دیوانه از تنهایی می ترسد
آه ! خدایا مگر می شود کسی مرا نبیند !!!!
آه از دست ای انسانهای کور وکر
من در آتش می سوزم
کسی حتی دستم را نمی گیرد
بد روزگاری شده همه فقط دروغ را می خرند
و برای راستی ارزشی قائل نیستند
وماه برای همیشه پشت ابر مانده است
وسیاهی شب همه چیز را در خود پنهان کرده است
وخوشا بحال دروغگویان که جهان به کام آنان است .....